غم نان مي گذرد
پدري دارم پير
كلبه اي دارد
كه در آن عاطفه خاموش شده است
ودراين تاريكي
بام ترك خورده ي ما نيز به ما مي گريد
ما همه خيس خجالت هستيم
و چه نا موزون است
رقص دندان ها مان
گوش انديشه چركين من از آن پر گشت
....
سرپناهي داريم
هاله اي از سيگار
در پناه الكل
به مداوا شدن زخم كهن مي رقصيم
...
گاهگاهي پدرم پنجره مي شويد
تا ببیند
وسعت عشق وخدا را
ولي افسوس نمي بيندجز
ابرهاي تيره
و نمي بيند جز
آسماني خيره
كه به ما ديو صفت مي نگرد
....
صبح وشام پدرم خون جگر
پدرم خونخوار است
پدرم خونخوار است
خسته كرده پدرم را
صرف افعال گذشته
حال وآينده ما ماضي سوم شخص است
بخصوص
مصدر خوردن ومردن
وكمي آزردن
چشمه ي حال در انديشه ي ما يخ بسته
فصل آينده ازآن دور به ما مي نگرد
جاي شكر است بسي
كور به ما مي نگرد!
پدرم باز به لبخند ما مي گويد:
غم نان مي گذرد
غم نان مي گذرد
...
پدرم نقاش است
پدرم كفاش است
پدرم كارگر خوب وجين
تيشه بر ريشه ي هرزه علفي مي كوبد
امّا
علف هرز دگر مي رويد
...
پدر من موج است
پدر من باد است
پدرم فرياد است
مرگ او
آرزوي همه نيست
فكر آشفته ي ما نيز
در اين دشت سكونت دارد!
...
پدرم بر سفر چلچله ها خوب نظر دوخته است
فكراو بيهوده است
مرگ را
رايگان مي خواهد
زير انديشه ي نمناك وكبود
روي بالشت پراز خاطره ي چلچله ها
او چنان مي خوابد
خواب خوشمزه ي مرگش را
صبح هنگام به لبخند به ما مي گويد
مادرم مي خندد
راستي
مادري دارم
كه سر سايه دعا مي خواند
به مداواي دو بال مرغ همسايه دعا مي خواند
و به خود مي گويد:
غم نان مي گذرد
غم نان مي گذرد
پدرم در عمرش
سجده ننمود به سجاده ي عشق
پدرم حاضر نيست
كه چراغ خانه اش را به مساجد بخشد
پدرم كافر هست
مادرم كافر هست
وخدا مي داند
چه بلايي به سر آن دو وماآخر هست
فكر ما لاغر هست
راه پر نور خدا را چه كسي مي بندد؟
منطق دهر به انديشه ي ما مي خندد
....
بچه هايي دارد
خنده هاشان زخمي
عشق آنان همه درد
خواب آنان همه مرگ
....
فقر ارثي است نمي دانم من
از كجا مانده به جا
دفتركاهي فقر
توي صندوقچه ي مادرمان نو مانده است
....
شايد از تدبير است
شايد از تقدير است
كه حصير خانه هامان
نقش بر پشت وبه پهلوي همه دوخته است
عشق مان سوخته است
باز با اين همه درد
ما به خود مي گوييم:
غم نان مي گذرد
غم نان مي گذرد.
آق قلا بهار ۷۵








